تبليغاتX
...یه حس غریب...
...اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم...

بسم الله الرحمن الرحیم

آجرک الله یا صاحب الزمان یا بقیه الله

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

...شفای سرطانی...

مادر می گوید مدتی پیش غده ی سرطانی زیر شکم پسرم سعید که در مکانیکی کار می کرد بوجود آمد بعد از مراجعه به کمیته ی امداد امام و معرفی به پزشکان تهران با پیشنهاد دکترغده را برداشتند وشیمی درمانی کردند. اما بعد از عمل نتیجه ای عاید نشد وهمیشه پسرم درناراحتی بسر می برد. شبی در منزل خود که در بلوچستان است توسل به آقا امام زمان علیه السلام پیدا کردم وشفای پسرم را از آقا خواستم. در همین حال دیدم آقائی با عمامه وریش سفیدی که نور از سینه ی آن بزرگوار آشکار بود ونورش بر کلیه ی چراغها غالب بوده به منزل ما وارد شدند. آب خواستند وضو گرفتند و2 رکعت نماز خواندند سپس دست بر زمین زدند و2 عدد ریگ برداشتند قدری مالش دادند به صورت 2 عدد جواهرودر درآمد. نظری بر سعید  انداخته و فرمودند:((سعید انشاالله خوب می شود)) عصائی در دست داشتند که از نور بود. خواستیم به عنوان تشکرپولی به ایشان بدهیم قبول نکردند و ناگهان تشریف بردند واثری از ایشان ندیدیم. سعید را برداشتیم و به مسجد جمکران آوردیم. در شب 4 شنبه ساعت 2.5 بعد از نصف شب که مشغول نماز و دعا وتوسل به آقا امام زمان علیه السلام بودیم یک وقت سعید متوجه می شود که نوری به طرف اومی آید. ابتدا وحشت می کند ولی کم کم ترس او بر طرف شده وازعکس العمل خود داری می کند. بعد از لحظه ای نوری وی را احاطه می کند و او را در بر می گیرد ودر همین هنگام سلامتی خود را درمی یابد واثری از غده وجای بخیه در بدن خود مشاهده نمی کند!

سعید از بلوچستان . 13 جمادی الاول 1414 شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها.

***عمریست طولانی برای دیدن تو*** امروزوفردا می کنم تا تو بیائی***

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 18:42  توسط یه منتظر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

آجرک الله یا صاحب الزمان یا بقیه الله

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

...شفای سرطانی...

مادر می گوید مدتی پیش غده ی سرطانی زیر شکم پسرم سعید که در مکانیکی کار می کرد بوجود آمد بعد از مراجعه به کمیته ی امداد امام و معرفی به پزشکان تهران با پیشنهاد دکترغده را برداشتند وشیمی درمانی کردند. اما بعد از عمل نتیجه ای عاید نشد وهمیشه پسرم درناراحتی بسر می برد. شبی در منزل خود که در بلوچستان است توسل به آقا امام زمان علیه السلام پیدا کردم وشفای پسرم را از آقا خواستم. در همین حال دیدم آقائی با عمامه وریش سفیدی که نور از سینه ی آن بزرگوار آشکار بود ونورش بر کلیه ی چراغها غالب بوده به منزل ما وارد شدند. آب خواستند وضو گرفتند و2 رکعت نماز خواندند سپس دست بر زمین زدند و2 عدد ریگ برداشتند قدری مالش دادند به صورت 2 عدد جواهرودر درآمد. نظری بر سعید  انداخته و فرمودند:((سعید انشاالله خوب می شود)) عصائی در دست داشتند که از نور بود. خواستیم به عنوان تشکرپولی به ایشان بدهیم قبول نکردند و ناگهان تشریف بردند واثری از ایشان ندیدیم. سعید را برداشتیم و به مسجد جمکران آوردیم. در شب 4 شنبه ساعت 2.5 بعد از نصف شب که مشغول نماز و دعا وتوسل به آقا امام زمان علیه السلام بودیم یک وقت سعید متوجه می شود که نوری به طرف اومی آید. ابتدا وحشت می کند ولی کم کم ترس او بر طرف شده وازعکس العمل خود داری می کند. بعد از لحظه ای نوری وی را احاطه می کند و او را در بر می گیرد ودر همین هنگام سلامتی خود را درمی یابد واثری از غده وجای بخیه در بدن خود مشاهده نمی کند!

سعید از بلوچستان . 13 جمادی الاول 1414 شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها.

***عمریست طولانی برای دیدن تو*** امروزوفردا می کنم تا تو بیائی***

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 18:41  توسط یه منتظر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

آجرک الله یا صاحب الزمان یا بقیه الله

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

...شفای مجروح ومعلول جنگی...

جوان می گوید:8 سال پیش در جبهه حاج عمران مورد حمله هوائی عراق قرار گرفتم وازکلیه ی بدن تقریبا"مجروح شده بودم ودراین مدت توانائی حرکت کردن نداشتم. شبی مادرم به منزلم آمدوزخم زبانی به دلم زد که دلم شکست.من متوسل به آقا امام زمان علیه السلام شدم وگفتم: یاامام زمان علیه السلام یامرگ مرابرسان ویاشفایم رااز خداوندبخواه. به خواب رفتم درخواب آقارادیدم فرمود:((من مسجدی به دست خودبناکرده ام بیاآنجامتوسل شو)).درعالم خواب مسجدجمکران موردنظرم بود. صبح که ازخواب برخاستم عقیده ام برگشت گفتم باشدسال آینده به جمکران می روم سپس به عیادت بیماری دربیمارستان رفتم. شب ساعت12که به منزل برگشتم مشاهده کردم که منزل وکلیه ی اثاثیه ام درآتش سوخته است. بسیاردلشکسته وپریشان شدم. صبح ازیکی ازدوستانم مبلغی قرض گرفتم وهمان روزحرکت کردم وبه مسجدجمکران آمدم. مدت39روزدرمسجدجمکران ماندم وخدمت آقاراکردم تااینکه شب چهلم شب چهارشنبه وشب19ماه مبارک رمضان بود. شب درحین خدمت دیدم خیلی خسته ام وخوابم می آید. داخل یکی ازکفشداریهارفته وخوابیدم. حدودساعت1بعدازنصف شب درخواب دیدم که درحیاط مسجدجمکران مشغول جمع کردن زباله هاوآشغال هستم یک مرتبه آقائی جلوآمدوفرمود:((آقاسیدداری نظافت میکنی؟ بیابرویم داخل مسجد کمی حرف بزنیم)). باآقاداخل مسجدرفتم. مشاهده نمودم4نفردیگرهم آنجاهستندنزدیک آنهانشستم. آقافرمودند:((آقاسیدمثل اینکه کسالتی داری؟)) گفتم:بله آقادرجبهه مجروح شدم.آقابادست مبارک برسرم کشیدوفرمود:((انشاءالله خوب میشوی)). سپس دستی به کمروپایم کشیدندودرعالم خواب بسیارراحت شدم. مشاهده کردم که آن4نفرحضرت علی علیه السلام بافرق خونین... حضرت رسول صل الله علیه وآل وسلم... وحضرت زهرا سلام الله علیها باپهلوی شکسته هستند...وحضرت معصومه سلام الله علیهاهم درحال گریه کردن می باشد... ازآقاجریان راپرسیدم. امام زمان علیه السلام فرمود:((حضرت معصومه سلام الله علیها شکایت دارندکه به حرم ایشان بی احترامی می کنند)). سپس امام یک دانه خرماوقدری آب به من دادندوفرمودند:((بخورکه فردا می خواهی روزه بگیری)). ازخواب بیدارشدم دیدم ازترکشهاخبری نیست وخیلی حالم خوب است وراحت شدم ...

..............الله اکبر.............. .

عین - باءازمشهد جاده سنتو.

***تو خواستار عشق بودی و صداقت***باشد مهیا می کنم تا تو بیائی***

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 22:15  توسط یه منتظر  |